دلم واسه نوشتن خیلی تنگ شده!
!
از بچگی نوشتن و خوندن همدم و همراه من بود.اولش این من بودم که تو فضای داستان ول می شدم و اون شخصیتی که دوسش داشتم می شد خودم یا بهتره بگم من میشدم اون.
بعد ها این من بودم که داستان می نوشتم هر چن ساده و ابتدایی ولی داستان نویسی یا اصولا نوشتن رو خیلی دوس داشتم. توی دانشسرای تربیت معلم درسی داشتیم با عنوان ادبیات کودکان که بخش از کارمون داستان نویسی بود.و من هم برای خودم مینوشتم و هم برای دوستام.رابطه ام با استاد ادبیاتمون خوب نبود و جالب این جا بود که به من میداد14 ولی به دوستایی که من براشون داستان نوشته بودم داده بود: 18 یا 19 یا 20 و کلی هم از کارشون تعریف میکرد و من و دوستام هم تو دلمون بهش میخندیدیم!
سال بعد توی همچین کاری در کلاس یه استاد دیگه یه داستان کوتاه نوشتم که تو کلاس خونده بودم و استاد کلی ازم تعریف کرد.
ولی سال ها از داستان نویسی فاصله گرفتم(البته مقاله مینوشتم اما داستان نه) تا این که چن سال پیش یعنی از سال 79 علاقه زیادی به مطالعه ی ساختارهای سیاسی یا اشکال نظام های سیاسی پیدا کردم. به خصوص به حکومت های توتالیتر و درباره ی این نوع حکومت بسیار مطالعه داشتم.از حلقه های چنین نظام سیاسی تا نوع و شکل تبلیغ،تحریف و سانسور ،ارعاب و کشتار و دروغ پردازی و شکل بازجویی ها و و و اما علاقه ام به شناخت چنین حکومتی پایان نگرفت تا بر آن شدم تا در یک داستان بلند با عنوان سایه نحس بتونم بهتر نگاهم و احساسم و شناختم از این نوع حکومت را بیان کنم.البته روی چنین داستانی کار کردم و چیزی حدود 8000 واژه تونستم در این داستان بنویسم.داستانی که خودم ازش راضی ام یعنی بد نیست.سعی کردم یه جورایی خواننده ازش خسته نشه اما نکته مهم اینه که سبک داستان نویسی معمول که میبایست در اون رعایت بشه نشد.راستش من سبک مبک حالیم نیست دوس دارم این شکلی بنویسم اگه خواننده خوشش بیاد گور بابای سبک! اما خیلی وقته که ادامه اش ندادم.یعنی وقت نکردم.اما خیلی دوس دارم تا یه داستان عاشقانه بنویسم اما فکر کنم فعلا نتونم.
اگه خدا خواست و سرم خلوت شد حتما بازم شروع به نوشتن میکنم.البته فعلا برای ارشد میخونم بعدش هم کم کمکی واسه دانشگاه آزاد و در این حین هم دوس دارم کار با نرم افزار spss رو یاد بگیرم.اما حتما نوشتنو ادامه میدم حتی اگه چندان به درد بخور نباشه.آخه تو داستان نویسی میتونی اون چیزی که میخوای بسازی و اون چیزی که نمیخوای خرابش بکنی.شخصیتی که تو زندگیت نبود رو تو زندگی داستانت بیاری و شخصیتی که تو داستان زندگیت فکر میکرد پیروز شده رو بفهمونی که از همون اولش هم بازنده بود...
خیلی دوس دارم تا داستانامو تو وبلاگم بیارم تا دیگران هم بخونن و نظر بدن ولی نمیشه کلی واسش زحمت کشیدم و حیف هستش که این شکلی بذارم حراج!
دلم واسه نوشتن خیلی تنگ شده!...
یه نفر به من بگه وبلاگم واسه چی فیلتر شد؟!
من که هر چی فکر میکنم دلیلی پیدا نمیکنم![]()
منتظر بمانید![]()
با ارزش ترین دارایی زندگیم را به شما می بخشم...
سلام و درود به همه ی عزیزانی که این پست رو میخونن.
باید بگم هدفم از نوشتن این پست تنها و تنها انتقال تجربه هام به شما عزیزان هستش تا شاید تجربه هایی که در طول زندگیم برام درس هایی بزرگ بودن برای شما روزنه ای بشن در حل مسائل و مشکلات زندگیتون و یا لبخندی بشن به گرفتاری های زندگی و یا تنها امیدی باشن برای لبخن زدن.این تجربه های زندگی رو در دو یا سه قسمت صادقانه بهتون هدیه میکنم، شاید به دردتون خورد.
من تو یه خونواده ای بزرگ شدم با پنج برادر و سه خواهر من فرزند ششم خانواده بودم یا بهتره بگم هستم. من مثل اغلب خانواده های ایرانی تو یک خانواده پدرسالار بزرگ شدم.البته با این تفاوت که پدرم یک پدر دیکتاتور و مستبدی بود که فضای خونه رو با تحکم و استبدادش به سیاهی کشیده بود.تقریبا همه ی اعضای خونواده خواسته(یعنی موافق) یا ناخواسته در زیر سایه قدرت متمرکز پدر تسلیم شده بودند و من هم تا حدی اما واقعیت این است که از بچگی به قول اعضای خانواده و بابام آدمی یه دنده و قُد بودم.وبه هیچ وجه عقاید تحمیلی هیچکی حتی پدرمو نمی پذیرفتم که البته دردسر هم بابت این قضیه زیاد کشیدم از نپذیرفتن اعتقادات خرافه مذهبی تا مطالعه نکردن کتابای به قول پدرم ضاله و چیزای دیگه.
من اصولا آدمی بسیار شاد و به قول دوستان و فامیل و آشنا زلزله و مملو از هیجان و شادی بودم.اما همواره از فضایی که در خانواده حاکم بود ناراضی و همیشه احساس میکردم بدبخت ترین موجودی هستم که بزرگ ترین گناهم زندگی در سایه چنین پدری است. اما در سن 14 سالگی یک اتفاق ناگوار رانندگی همه چیز را بر من سیاه تر کرد.اتفاقی که مسبب اصلی آن پدرم بود اما از آن روز من در یک شرایط روحی بدی قرار گرفتم تا کم کم توانستم حال و روز بهتری پیدا کنم.اما همیشه به زندگی قبل از این اتفاق غبطه میخوردم و با افسوس به آن نگاه میکردم که چه قدر زندگی شیرینی داشتم ولی آن را بزرگ نشان می دادم.(البته واقعا مشکل بزرگی بود ولی خوب در مقابل آن حادثه روشن به نظر می آمد)
در سن 15 سالگی برای ادامه تحصیل در شهری دیگر از خانواده جدا شدم تا در یک فاصله 200 کیلومتری زندگی دیگری تجربه کنم.و از این بابت خوشحال بودم.اما دلتنگی هایم برای اعضای خانواده چندان نگذاشت تا خوب از این تجربه ارزشمند سود ببرم تا این که در سال 74 برادر ارشد خانواده ام در اثر جراحتی در جنگ از ناحیه پا دچار مشکل و شد و من یادم نمی رود که چگونه برادرم زار زار گریه می کرد که خدا به دادش برسد تا پزشکان پایش را قطع نکنند.روزهای سختی بود من چن روزی در میان خانواده بودم و بعد دوباره از آن ها جدا شدم اما چن روز بعد برادرم در اثر بیماری جان سپرد.
شوک بزرگی برای خانواده ی ما بود.آن قدر تلخ و دردناک بود که از آن زمان تا امروز اگر دوستی یا آشنایی بعد از صرف غذایی که میخوریم از او با فاتحه یاد کند عصبانی میشوم.(اوایل بلند میشدیم و با عصبانیت بشقاب را بر سفره می کوبیدم و می گفتم من اگه بخوام غذایی به یاد اون بخورم کوفتم بشه و...) بماند. اما از آن روز تازه فهمیدم تمام بدبختی هایم چه قدر کوچک بود وقتی ما همه با هم بودیم و چه قدر من قدر این خوشبختی بزرگ را ندانستم و افسوس میخوردم.
سال اخر دانشسرای تربیت معلم بودم.اولین روز فارغ التحصیلی بود که به خانه می امدم. در راه خانه یکی از آشناهای دور را دیدم حال برادرم را پرسید و وقتی دید خبر ندارم گفت که برادر بزرگم محمد در بیمارستان بستری است. باورم نمی شد چون برادرم آدم بسیار قوی و سالمی بود.اصلا تو عمرش بیماری رو نمی شناخت.محمد تنها عضوی بود که با او خیلی صمیمی بودم او هم مثل من اهل کتاب و مطالعه و تحقیق بود و وقتی درباره موضوعی با هم جدل میکردیم خیلی منطقی بود.الکی بحث نمی کرد می گفت باید در این باره بیشتر مطالعه کند تا بتواند عقیده اش را ثابت یا نفی کند.
به خانه ام رسیده بودم وقتی خبر برادرم را گرفتم مادرم گفت تازه از بیمارستان برگشته و محمد تنها سه روز است که در بیمارستان بستری است و چون من امتحان پایان سالم بود به من چیزی نگفتند. اما به من گفت که محمد خیلی جویای حالت است و خیلی اصرار دارد که حتما در اولین فرصت پیشش بروی.عصر بود اصلا کسی به من نمی گفت چه خبر است.دامادم به من گفت بیا با هم برویم بیمارستان و من هم قبول کردم.
از در بیمارستان وارد بخش شدم تا از در وارد شدم دیدم داداشم .محمد از درد تنگی نفس به خودش می پیچید به سختی نفس می کشید و تنش خیلی داغ بود و عرق میکرد.از دیدنش حالم دگرگون شد.باورم نمیشد این داداش من باشه.من هیچ وقت اونو این شکلی ندیدم که از درد به خودش بپیچه.
محمد به من نگاهی انداخت و به سختی لبخندی زد و من با ناراحتی گفتم: محمد داداش چت شده؟ و همون جا از حال رفتم و افتادم.پزشکان سریع منو از اتاق بردن و بعد از چن دقیقه وقتی حالم بهتر شد منو به هیچ وجه به داخل راه نمی دادن.
من هنوز نگرفته بودم که قضیه چه قد جدیه.یه کم اصرار کردم بعدش اومدم خونه فکر کردم فردا میرم پیشش و اونم حالش خوب میشه.بیشتر تقصیر دامادم بود اون منو قانع کرد که برگردم خونه.اما فردا قبل از این که من برم پیش داداشم آمبولانس جنازه داداش عزیزمو آورده بود خونه.خیلی ضجه زدم. داد کشیدم فریاد زدم و ازش معذرت خواستم که پیشش نموندم...الان که اینو مینویسم گریه امونم نمیذاره هنوز خودمو نبخشیدم.نمیتونم خودمو ببخشم. داداشم عزیزم حالا فقط یه جنازه بود.انقد شوکه شدم که از اون روز دیگه گریه نکردم فقط مات و مبهوت بودم به یه جا خیره میشدم و فقط از خودم بدم می اومد.این قضیه 3سال طول کشید.این دردها از منی که زلزله و از شادی لبریز بودم یه آدم گوشه گیر و منزوی ساخت.لبخند نمیزدم تو جمع نبودم و این قضیه همه ی دوست و آشنا و اعضای خانواده رو نگران می کرد و پزشکا هم یکی بعد از دیگری تنها راه نجات رو، خودم میدونستن که باید با این قضیه کنار بیام.اهل قرص خوردن و دوا هم نبودم.تنها همدم و مونسم خوندن کتابا اونم ساعت ها توی کنج اتاقم بود.بی هیچ رابطه ای با دوستان؛دختر یا پسر.
سال 77 اولین سال تدریسم بود و من بعد 3 سال با اضطراب بالایی سر کلاس رفتم ولی کلاس و بودن اجباریم با دانش آموزان خیلی روحیه منو بهتر کرده بود.
تا 3سال دانش آموزانم دختر بودن. از اونجا که واقعا دخترا با احساس و فهمیده ای گیرم اومده بود کم کم لبخند و شادی به زندگیم برگشت تا بتونم به زندگی بخندم.
حالا می فهمم که زندگی هر چه تلخ باشه باید واقعیت ها را پذیرفت.این شکست ها منو خیلی از زندگی عقب انداخت اما یاد گرفتم که در هر شرایطی باید یاد بگیریم که این ما هستیم که بر مشکلاتمون سوار میشیم و از این مشکل پلی میسازیم برای موفقیت و نه این که مشکلات بر ما سوار بشه و ما رو از هستی ساقط کنه در حالیکه زندگی از اولش این واقعیت ها رو در خودش داشته.
در ادامه و در پست بعدیم از دو مسئله مهمی که تو زندگیم رخ داد براتون مینویسم.امیدوارم براوتن مفید باشه.
بدرود
کتابای زیر شیروانی...
امروز طرفای عصر یه هو هوای کتابایی کردم که چن سال پیش تو جعبه هایی قرار دادم و گذاشتمشون زیر شیروانی خونه مون. آخه اون وقتا قصد کوچ از خانه را داشتم.قبل از این که از این کتابا بنویسم باید بگم که من خیلی کم پیش بابا مامانم بودم.تقریبا از وقتی 15 یا 16 سالم بود خونه رو ترک کردم و پی درس و کارای دیگه بودم.سال 77 هم که به خونه اومدم باز یه چن سالی زدم پی اللی تللی و ...
اما باز قبل از این که از این کتابای زیرشیروانی خونه مون بگم باید بگم که کتاب از دوران بچگی ام تا این ساعت همدم و مونسم بوده و تا دم مرگ هم با من خواهد بود.یه خاطره از بودنم با کتابا و رابطه ام با کتابا بگم:
از سوم راهنمایی رفته بودم اول دبیرستان. زیاد از مدرسه خوشم نمی اومد و از طرفی عجیب قاطی کتابای داستان و مستند و از این قبیل شده بودم.بیشتر کتابام هم ترجمه نویسنده های روسی بود و از زندگی انسان ها با حیوانات بود.اون کتابا واقعا دنیای قشنگی تو ذهنم برام ساخته بودند و کتابای دیگه که مفصله.اما یه مدت یعنی حدود یه هفته کیفمو برمی داشتمو به هوای مدرسه از بابا مامان خداحافظی و بعد موقع ظهر برمیگشتم خونه وبعله از مدرسه اومدم. اما از قضا مدیر فضول مدرسه زنگ زد خونه به بابای عوضیم گفت که یه هفته نمیام مدرسه و پدرم هم یه روز کشیکمو کشید و فهمید که این گل پسر شارلاتان مرموزش کیفو برمی داره از پشت خونه مثل یه گربه از دیوار بالا میره و از پنجره وارد اتاقش میشه و تا ظهر هم با کتابا ور میره و ظهر با یه دروغ گنده میگه که از مدرسه برگشته...
خلاصه اون روز یه کتک درست و حسابی از بابامون نوش جان کردیم. فرداش هم مجبور شدم که از این کتابای مزخرف مدرسه چیزی تو مغزم بریزم و و در دکون بهداشت مغزی رو هم تخته کنم و به اراجیفای معلم هم کمی تا قسمتی گوش بدم.
خوب برای این که برم سراغ کتابای زیرشیروانی یه چیز دیگه هم از جهت مقدمه باید بگم و اون اینه که بابابزرگم آدم ملا و باسوادی بود(البته خدانکرده زبونم لال آخوند نبود، ملا یعنی باسواد) و بسیار هم قابل احترام.البته باید بگم بچه هاش البته منظورم پسراش یکی از یکی عوضی تر! ولی به حساب بی ادبیم نذارین منظرم از عوضی یعنی با بابابزرگم خیلی فرق دارن.بی ذوق بی احساس و ... کتابای منم هم که چیزی حدود 400 یا 500 جلدی میشد که تعداد کمی چیزی حدود 10 یا 15 جلدش از بابابزرگمه که اغلب مذهبیه و به درد کار من نمیخوره(البته بابابزرگ کتابای زیادی داشت که پیش عموم هستش) و 15 تا 20 جلدی هم از داداشمه که خدا بیامرزدش خیلی ماه بود و کتابای اونم غیر از چن تا که فلسفیه بقیه مذهبین و به درد کار من نمیخوره و یه سری مقالات روزنامه ها(بریده شده) و مجلات که گذاشته بودم زیر شیروانی و امروز عصر رفتم سراغشون...
آره تازه رفتم سر اصل موضوع.کتابای خودم بیشتر یا تقریبا همشون در حوزه جامعه شناسی و یه کم هم فلسفی و از این قبیلند.البته قبل از این که از کتابای زیرشیروانی بگم و حرف کتابای مذهبی شد لازمه از تاریخچه رابطه ام با کتابای مذهبی بگم:
اوائل که با بابام مسجد میرفتم میدیدم که یه آقایی که لباسش با دیگران فرق داره و توی گرما و سرما کلی متراژ پارچه دور سرش بسته شده یه جایی نشسته و بقیه هم دورش و اونم یه کتاب دستشه و داره از اون یکی یکی میخونه و بعدش هم واسه مردم تفسیر میکنه و منم از همان زمان فکر میکردم که اگه این کتابو بدونم و بفهمم همه دانشهای عالم رو میدونم. دانشمند و سرآمد روزگار میشم و باور کنین حدود 14 یا 15 سالم بود که شروع کردم به دانستن این کتاب جادویی و تقریبا بخش اعظمی از اونو حفظ کردم که بعدا یکی زد تو سرم که بدبخت این چیه؟!!!!!!!!!! یه جوری پرسیده بود که نگو! من هم با ترس گفتم: رساله ی توضیح المسائل... از همون روز دیگه کم کم ازش فاصله گرفتم و با افکار شریعتی و بعدش هم افکار شریعتی رو هم تو خودم قیچی کردم و ...
آره داشتم میگفتم رفتم سراغ کتابای زیر شیروانی و یه سری شو تمیز کردم که البته توشون یه چن تا کتابای قدیمیه بابابزرگم هم بود و بقیه که نیم خور موش های نازنین شده بود رو به اضافه همه مقاله هایی که جمع کرده بودمو سوزوندم.
هوا تاریک شده بود و منم با این کاغذا چه آتشکده ای که درست نکرده بودم.آی جاتون خالی! البته از همین جا باید به سعیده عزیز بگم که یه جمله ایشون تو پست جدید با عنوان:« هر که ضعیف تر خدایش قوی تر» منو یاد یکی از مباحث اریک فروم انداخت که تو مقاله ها پیدا کنم که بیارم تو وبلاگم که جز خاک و سوسک و از این قبیل چیزی نصیبم نشد و بی خیالش شدم و همشونو سوزوندم.
اما یه نیم نگاهی هم به مجله هایی که سال ها پیش میخوندم و البته اینا از شکم موشا جون سالم به در بردن انداختم که البته بعضی از مطالب جالب توجه اونو، بعدا تو این پست براتون میارم.
لازم به ذکر هستش که وقتی مطالب اون روزا از سال 78 تا امروز رو ببینین دستتون میاد که فضای سیاسی جامعه چه قد بسته تر شده و چه قد مطبوعات مخصوصا تو حوزه علوم سیاسی و اجتماعی یک دست! خدا عاقبت این ملتو ختم به خیر بکنه!
خستگی در پیکرم لبریز شد!
امشب و شاید هم بهتر است بگویم امروز صبح احساس میکنم خیلی از زندگی خسته ام.چیزی از زندگی نمی خواهم که از نگرفتنش خسته باشم.خسته ام از این زندگی و از این روزگار!
هیچ چیز سرجایش نیست.مناره ها عربده می کشند در حالیکه در خانه ای متروک پشت عمارت مسجد،پیری از فرط درد ناله میکند.
پدر ها این والیان فقیه از پی شهوتی چنان مقام یافته اند که بر فرزندان خود لباسی از جنس یقین می پوشانند حال آن که از همان بدو تولد در شبی تاریک در گوش راستشان اجبار می خوانند تا نکند به اختیار راستی پیشه کنند. و مادران این موجوداتی که تنها داراییشان در دنیا بهشتی است که در آخرت نصیبشان می شود. و دنیایشان خواهش است و التماس و درد و ذلت...
در بازار مردان و زنانی که به کمترین نفعی دروغ زوزه میکنند؛ آن چنان که در خیابان گوسفندان به پیشواز گرگهایی می روند که عمری سنتشان دریدن بوده چنان که دریدن خلق و خویشان گشته است...
خسته ام از این همه بی نظمی و ناموزونی محیط زندگی!
اگر صادق باشی ساده ای و اگر ساده باشی چنان که سهراب گفت«ساده باشیم چه در پای درخت چه در پشت یک باجه بانک....» آن وقت احمق فرضت می کنند و اگر خود باشی،گستاخی و مغرور!
در این جهان هیچ چیز سر جایش نیست.اگر از خودت و خوبی هایت و دوست داشتنی هایت بگویی، از پی ات می رمند؛ چون نباید از خودت بگویی، چرا که خود در یک تعامل و دیالوگ باید بمیرد و دیگری جایش بنشیند و اگر چنین کنی و بخواهی از دیگری بگویی باید از خوبی هایش آن هم در چند برابرش بگویی که آن وقت باید ثابت بکنی که واقعا چنین است و این دروغ ها را دروغ نیستند؛ و اگر در یک نگاهی صادقانه و با سادگی بخواهی همانی بگویی که احساس میکنی؛ آن وقت به هزار چسب برچسب می خوری تا شاید بفهمی که در چنین موقعیت هایی باید همانی باشی که نیستی و نمی خواهی باشی. در واقع دنیای ما دنیای آدم هایی است که خودشان نیستند و یاد می گیرند که خودشان نباشند...
دنیا ما آدم ها دنیای آدم هایی است که به لحظه ای آشنایی می خواهند از اعتقادت بدانند. اگر مانند آن ها فکر میکنی به تو نزدیک می شوند و اگر مانند آنها دوست داشتنی داری با تو می مانند و اگر مانند آنها زندگی میکنی دوستت دارند و اگر های دیگر... باز هم مهم این است که ما دیگران را برای ما بودن و یا حتی برای با ما بدون می خواهیم نه برای خودشان بودن.
راستی ما در کدام جهان زندگی می کنیم؟ بعضی از ما آدم ها در مکانی مدرن زندگی می کنند تنها غنیمتشان از دنیای مدرن همین نشانه های فیزیکی آن است.مانند: اتومبیل های روز واز این قبیل و برخی با افکاری مدرن زندگی میکنند:پلورالیسم،سکولاریسم،اومانیسم ویا از این قبیل اما در عمل همان انسان های 50 یا 100 سال پیشند اما برخی نیز هستند که ممکن است نشانه های ظاهری مدرن نداشته باشند و افکار مدرن را به زبان بلغور نمی کنند اما تنها هنرشان این است که عمل میکنند.به دنیای محیط اطرافشان و خودشان می اندیشند و تنها دغدغه شان این است که بتوانند به جایی برسند که آرامش را برای خود و دیگران به ارمغان بیاورند.
16 آذر...
16 آذر
اندیشه یک قدرت اهوراییست که خداوند به آدمی عطا کرده تا او خود را به نیروانای وجود برساند
دانشگاه مظهر و نمودی از یک معبدگاهی است که عابدانش در راستای اندیشه ای آزاد بر سه
قابیل زمان استبداد،استثمار و استحمار می شورند و این است که بذر جان آن سه آذر اهورایی بار
دگر در 18 تیر جوانه می زند و فریاد هابیلان زمان را بر صورت ظلمتکده ی شب می پاشد؛ تا بار
دگر فریاد عصیان پر گیرد و نچشیدن میوه ی ممنوعه و روییدن بهشت حکومت که اساسش را بر
جهل توده قرار داده اند به فراموشی سپرده گردد.
به یاد ان سه آذر اهورایی در 16 آذر
و آذران اهورایی دیگر در 18 تیر و...
و تمام اهوراییانی که برای مردن هدف داشتند...
عشق ...
ميخوام از عشق بنويسم...
اما نه قرار نيست كه از اشعار عاشقانه و واژههاي آتشين و پر احساس در متنم بيارم. البته خوبه كه عشق آتشين با واژهاي آتشين تفسير يا توصيف بشه اما ...
شايد اينو اغراق بدونين كه البته تو خون ما ايرانيا هم زياده ولي اغراق نيست.هميشه و شايد هم سال هاي سال عشق بيشتر از اون كه برام جذبه داشته باشه برام يه سوال و معما بود...
عشق چيه ؟
چرا عشقها از تنفر و كينه سر در ميارن؟
چرا عشقها گم ميشن؟
چرا آدمايي احساسي با طبع لطيف و عاشق پيشه با گذر زمان و به بادي، گرگ ميشن؟
چرا...؟
چيزي كه ما به اون كمتر توجه ميكنيم اينه كه عشق ورزيدن براي سن بلوغ يا براي دورهي دلباختگي نيست.عشق ورزيدن تمريني از دوران كودكيه كه اوجش شايد هنگام دلباختگي باشه!
كودكان ما تو خونه چه تجربهاي از عشق دارن؟
آيا تا حالا ديدن مامان بابا رو ببوسه؟ يا ...
مطمئنا اغلب اين كودكان نديدن كه هيچ حتي ياد ميگيرن كه اين يه كار زشت كثيف و ...
آيا كودكان ما از دورهي كودكي ياد ميگيرن كه حيوانات رو دوس داشته باشن؟
نه اينم نميشه! گربه كثيفه!سگ كثيف تره و ما هم نمي تونيم...
آيا كودكان ما دوس داشتن گل و درخت و باغچه رو تجربه كردن؟
نه وقتشو داريم و نه...
تا اين جا شايد منظورمو از دوس داشتن نگرفتين. دوس داشتن فقط دوس داشتن و يه احساس تنها نيست. بچهها بايد ياد بگيرن كه دوس داشتن داشتني هاشون مسئوليت هم ميخواد. مثل نوازش كردن سگشون يا مراقبت از گلها و حيوانات آبزي آكواريومي و يا...
بچهها بايد ابراز احساس كردن و دوست داشتن رو تمرين كنن. اونم با پرستاري عشقشون نه سگشون يا گلاي تو گلدون. در واقع بچهها ياد ميگيرن كه احساسشونو دوس داشته باشن و اگه نسبت به چيزي ابراز علاقه ميكنن بايد نسبت به اون احساس مسئوليت هم بكنن.
بايد باور كنيم كه بچههاي ما يا بچگي ما در تنهايي و آزمون و خطا بزرگ شدن...
بچههاي ما نه دوست داشتن چيزي رو تجربه كردن و حتي به معني واقعي دوس داشتن پدر و مادرشونو هم تجربه نكردن...
توي مدرسه دوس داشتن دوستان و معلمشونو تجربه نكردن و اون وقت ميآن تو جامعه با نيروي مرموزي به نام غريزهي جنسي كه ...
از همين جا يا گوسفندن يا گرگ ميشن ... (بقيه رو همة شما ميدونين)
متاسفانه برخي از آدماي مذهبي دگم نفهميدن كه عشق ورزي حتي بر خدا هم لازمهاش عشق ورزي بر همه ي اون چيزايي هست كه گفتم.
توي مدرسه به ما ياد ميدن زندگي يعني درس! و اون وقت ميبينيم كه همين بچهها با درس ميشن يه گوسالهاي كه حالا يا پزشكن يا مهندس و يا ...!
نه ورزش و شادابي رو ميفهمن و نه موسيقي و رقص رو ميشناسن و نه ...
لازم ميدونم شعري از مولوي بيارم تا دليلي باشه بر گفتههايي كه بهش ايمان دارم و ...
غازي به دست پور خود شمشير چوبين مينهد
تا او در آن استا شود شمشير گيرد در غزا
عشقي كه بر انسان بود شمشير چوبين آن بود
آن عشق با يزدان شود تا اخر آيد انتها
يعني جنگجو اول به دست پسرش يه شمشير چوبي ميده تا وقتي به مهارت لازم رسيد شمشر آهنين تو دستش بگيره و به جنگ واقعي بره. ولي در دو بيت اخر داره ميگه كه عشق بر انسان همانند ان شمشير چوبيني هستش كه تمرينيه براي عشق بر خدا...
اگه عشق ازلي بخوايم بايد ياد بگيريم كه همه ي موجودات رو دوس داشته باشيم...
در اخر ميخوام بگم شما نميتونين عاشقي رو پيدا كنين و بهش اعتماد كنين وقتي تمريني در عشق ورزي نداشته .
اميدوارم با نظرهاي مفيدتون كم و كاست نگاهم به عشق رو بهم يادآوري كنين.
اين پست رو به درخواست يكي از وب نويسايي نوشتم كه در پستم عشقي نديد اما از طرح وبلاگم ميخوام بگم كه اساس زندگي اين بشر و حيات ما به ياد گرفتن و تمرين عشق محبت و دوست داشتن معني پيدا ميكنه.
اين متن رو عمدا زمخت و دور از احساس نوشتم تا شايد بفهميم كه ما عشق رو با واژه هاي آتشين و رفتارهاي احساسي و سكس و ... به تباهي كشيديم.
موفق باشين.
تكههايي از پازل انقلاب (2)
* جبهه ملي در يك جزوه دوازده صفحهاي از نحوه تشكيل و كار مجلس خبرگان انتقاد كرد: ... هدف انقلاب پيدايش قشر ممتاز مذهبي نبود.انقلاب هدفهاي بزرگتري را دنبال ميكرد كه اكنون منحرف شده است.
* آيت الله منتظري به منتقدان مجلس خبرگان پاسخ ميدهد:
وقتي قرار است براي جامعه قوانين مذهبي وضع شود بايد متخصصان و كارشناسان اسلام اين كار را انجام بدهند.بايد به اشخاصي كه اين حرفها را ميزنند بايد گفت: ملت قيم نميخواهد.
* امام خميني در يك سخنراني با توجه به جزوهاي كه جبهه ملي منتشر كرد شديدا ان ها را كوبيد و گفت: ... شما مي خواهيد كه مردم بيايند شما را تعيين كنند كه به اسلام معتقد نيستيد... شما كي هستيد كه ملت ما ميگوييد؟! ملت ما آن است كه سرنوشت خود را را تعيين كرده، قانون اساسيش را داده به يك عده ملا و مجتهد.
* آيت الله منتظري در مجلس خبرگان اعلام كرد: اگر همه مردم به رئيس جمهوري راي بدهند ولي ولايت فقيه راي ندهد، راي مردم براي من هيچ ارزش و اعتباري ندارد. به نظر من حكومت چنين رئيس جمهوري كه رهبري ان را تاييد نكرده باشد يك حكومت جابرانه خواهد بود.
* هاشمي رفسنجاني در يك سخنراني در مهر ماه 58 گفت:
در كشور ما كه تنها كشور شيعه جهان است بايد فقه اسلامي شيعه بر تمام شئون جامعه حكمفرما باشد.
* دادستان كل در مهر ماه 58 اعلام كرد: به فرمان امام خميني به كليه دادگاههاي سراسر كشور دستور دادهايم كه تا اطلاع ثانوي هيچگونه حكم اعدامي را صادر نكنند.
* امام خميني در آبان 58 :
... ولايت فقيه چيزي نيست كه مجلس خبرگان ايجاد كرده باشد. ولايت فقيه يك چيزي است كه خداي تبارك و تعالي درست كرده است.همان ولايت رسوال الله است...
تكههايي از پازل انقلاب (1)
* براي اولين بار در تاريخ ايران و به حكم دادگاههاي انقلابي هفت نفر به جرم لواط تير باران شدند...
* آيت الله خلخالي رييس دادگاه انقلاب اسلامي تهران و حاكم شرع چند حكم غيابي صادر كرد...: محمد رضا پهلوي- فرح ديبا – غلام رضا پهلوي ... شعبان جعفري – هوشنگ نهاوندي و ... «هر ايراني در خارج از ايران ميتواند مجري اين احكام باشد...
* در 23 ارديبهشت ماه 1358 امام خميني با اطلاعيهاي مجازات اعدام را محدود كرد
در غير از دو مورد زير:
اول كسي كه ثابت شود آدم كشته است.
دوم كسي كه فرمان كشتار عمومي داده است يا مرتكب شكنجهاي شده كه منجر به مرگ شده باشد.هيچ دادگاهي حق ندارد حكم اعدام صادر كند و نبايد اشخاصي در غير از دو مورد مذكور اعدام شوند...
* دادستان انقلاب اسلامي تهران اعلام كرد: ... دستور اخير امام خميني مشمول مفسدين في الارض نميشود...
* امام خميني در يك پيام راديويي در فروردين 58 گفت: ... جنايتكاراني كه در بازداشت بسر ميبرند مجرم هستند... بايد آنها را كشت.ما محاكمه ميكنيم اما معتقديم مجرم محاكمه ندارد ...
* در كنفرانس استانداران با حضور نخست وزير استاندار آذربايجان شرقي آقاي مقدم مراغهاي گفت: ميان استان ها برب سر تعداد زندانيان و اعدام شدگان رقابت ايجاد شده است.قانون اساسي آينده نبايد از قانون اساسي گذشته حقوق ملت را محدودتر كند...
* در مورد محاكمه نمايندگان مجلس و سنا اينگونه شد كه غير از نمايندگان و سناتورهايي كه دستشان به خون آلوده شد،بقيه با شرايطي مشمول عفو خواهند شد... به دنبال اين پيام دادستان كل انقلاب اسلامي آيت الله آذري قمي گفت: ... نمايندگان بايد تمام حقوق دوران نمايندگي و سوء استفاده هاي مالي را به اضافهي خمس اموالشان به بيت المال پس بدهند. گناهان و اشتباهات خود را بنويسند و به ما بدهند.اين مطالب بررسي خواهد شد و بي گناه آزاد خواهد شد...
* مهندس بازرگان: تعداد مراكز قدرت در كشور كارها را فلج كردهاست...
* امام ملت ايران را به جهاد سازندگي دعوت كرد و گفت: به جاي زيارت مكه و مدينه و عتبات،ايران را آباد كنيد...
* پخش موسيقي از راديو و تلويزيون ممنوع شد.تنها سرودهاي انقلابي و مارش از راديو و تلويزيون پخش خواهد شد...
* عزت الله سحابي نماينده مردم تهران در سخنراني هفتمين روز درگذشت ايت الله طالقاني در بهشت زهرا سخنراني كرد:
ما اصل ولايت فقيه را كه يك اصل غير قابل انكار است قبول داريم ولي آن طرحي كه نوعي حاكميت و سرپرستي بلارقيب يعني نوعي قدرت در مقابل قدرت حاكم است در شرايط امروزي نميتواند قابل قبول باشد... هيچ فردي معصوم نيست... اين قدرت در مقابل قدرت دولت و حكومت جامعه را به به دو قطب تقسيم مينمايد... وقتي در مركز قدرت ولايت فقيه قرار بگيرد مسئوليت آن چه كه در جامعه رخ ميدهد بر او خواهد بود...
* بازرگان در يك سخنراني گفت: وجود مراكز متعدد تصميم گيري صدمه بزرگي به انقلاب ميزند. به نام پاكسازي، افرادي مانند گرگ در لباس ميش راه ميافتند و پروندههاي كهنه را بيرون ميكشند و برچسب ميزنند... با اين روال سنگ روي سنگ بند نميشود.
سه روزنه...
روزنه اول:
ما شايد حدود 40سالي هست كه نمايندگي توزيع گاز مايع رو در اختيار
داريم. تا اونجايي كه يادم مياد از وقتي خيلي بچه بودم تا امروز هميشه از
اين ملت درد و رنج و فلاكت ديدم.زمان جنگ يادمه از يه طرف جنازه
شهدا مي اومد و از طرف ديگه مردم واسه يه سيلندر گاز مايع با چه وضع
اسفبار و زشتي از سر وكول همديگه ميپريدن تا شايد بتونن غذاي شبشونو
گرم بخورن...از اون وقتا سال ها ميگذره و من هر روز كه از سر كار
برميگردم يه عده وايسادن و يه سيلندر گاز ميخوان!...
امروز يه خانم پيري در خونهمونو زد و من از پنجره اتاقم (از طبقه دوم )
سرمو بيرون انداختم و طبق معمول گفتم: ببخشين من خبر ندارم و به اين جا مربوط نيست ...
- من از راه دوري پياده اومدم. ما خونمون گاز نداريم الان يك ماه
هستش كه داداشت بهمون ميگه براي روستاتون كپسول گاز مياره اما
خبري نيست...من كه از اين مراجعه ها خيلي كلافه بودم چرا كه اصلا دليلي
نداشت كه خونه مزاحم بشن.نمايندگي جاي ديگه هستش و... اما دلم
واسش سوخت بهش قول دادم يه جوري مشكلشو حل كنم...
واقعا تا كي بايد اين ملت در فقر دست و پا بزنن؟!
...
روزنه دوم:
دوستم دانشجوي كارشناسي ارشد هستش ... نه نميخوام درباره نوع
شخصيت و يا تبخيرات مغزيش بگم... اما به ديالوگمون خوب فكر كنين و
خواهشن زود قضاوت يا نتيجه گيري نكنين!
- عباس چن وقته خيلي دارم اذيت ميشم! باور كن دارم منفجر ميشم!اين
چه جامعهي مزخرفيه كه من براي يه غريزه جنسي كه تو همهي جوامع
اخلاقي تر ازما يك امر طبيعي و ساده است براي ما انقد مهم و كثيف و تابو
هستش!من اگه به غريزهام برسم و از نظر جنسي تخليه بشم به خدا بهتر
فكر ميكنم و كار ميكنم و حتي زندگي ميكنم...
- خوب نكته همين جاست ببين آقاي ... مشكل اين ملت اينه كه فكر
ميكنن آزادي در سكس و يا شكستن تابوي سكس در اعتقادات مذهبي
و يا عرف و يا سنتي بودن فرهنگ و تفكرات يك جامعه است اما
واقعيت در اهداف سياسي هست كه در پس اين سركوب و نگاهي
هست كه در سكس خوابيده...حكومتهايي با قدرت متمركز دارن با
گرفتن ساده ترين و بديهي ترين نياز غريزي توده اونا رو زنداني
غرايزشون ميكنن و بعد تنها تا اونجايي كه مجبور باشن قطره اي از
نيازشونو بهشون ميدن و اين شكلي چن شبي به شبهاي عمر حكومتش
اضافه ميكنن...از يه طرف ما رو از نيازمون محروم ميكنن و از
طرف ديگه سكس رو كثيف تو معز توده ميكنن و بعد كسايي كه واسه
غريزهشون جلو رفتن به بدترين شكل مجازات ميكنن تا بگن اگه حكومت نباشه جامعه رو كثافت سر ميگيره...
- ببين عباس تو كسي رو نميشناسي يه جوري بتونم باهاش باشم تا
تخليه جنسي بشم!؟
- خوب دور و برت كه دختر زيادن به يكي كه صميمي تري پيشنهاد
بده تا اون واست كاري بكنه؟!
- آره ولي من ميخوام با يه بيوه يا مطلقه باشم تا يه دختر...!
- چرا واسه چي؟براي اشكال شرعي؟!!!!
- آره.نميخوام وجدانم منو آزار بده...(!!!!)
- واقعا برات متاسفم!تو راضي و دختره هم راضي پس ...لق ناراضي!
آدم و حوا تو بهشت رفاه و آسايشي بودن كه حد نداشت اما همه رو فداي
يه چيز كردن و اون اين بود كه ميخواستن خودشون انتخاب كنن و رفتن و
اون ميوهي انتخاب رو چيدن و...
خدايي كه به انتخاب من ارزش نده برام خدا نيست.من حق دارم اون طوري
زندگي كنم كه دنيا و زندگي رو ميفهمم و هيچكي حتي خدا حق نداره جاي
من تصميم بگيره چون جاي من نميفهمه... و فكر نكنم خدا هيچوقت بخواد
جاي كسي بفهمه يا بهش بگه چه جوري زندگي بكنه و اگه اين طور بود
موسي رو عتاب نميكرد كه بره از اون پير به قول موسي مشرك و مرتد بخشش و عفو بخواد...
اما اين داستان فايده نداشت و من متاسف براي او و او متاسف از گمراهي
من!!تا وقتي نتونيم خودمونو پيدا كنيم نميتونيم زندگي ارشمندي داشته باشيم...
روزنه سوم:
تو كلاس ضمن خدمت بوديم.حدود 50 معلم خانم وآقا.استادمون فيلمي به
نمايش گذاشت كه درباره مدرسهاي مجهز با استانداردهاي بين المللي
اداره ميشد...قرار شد تا هركسي نظري درباره اين فيلم داره بعد از
تماشاي اون بگه...يكي گفت چيزي كه تو اين فيلم به وضوح ديده ميشه و
بوضوح مدارس و نظام آموزشي ما از اون دور و با اون بيگانه هست همين
خلاقيته!...
ديگري گفت: درسته خلاقيت در نظام آموزشي ما نيست ولي وقتي شاگردم
بلند ميشه و من وقتي سرش داد ميكشم احمق واسه چي بلند ميشي من كه
از دستت ديوونه شدم ... و اون با ترس ميگه: ببخشين اين نيمكت ميخ داره
و...وقتي سختافزار مدارس ما استاندارد جهاني نيست چه طور انتظار
دارين نرمافزار اين نظام آموزشي استاندارد باشه؟!
...
و من طبق معمول، در نظر دادن آخر از همه دستمو بلند كردم و گفتم:
راستش من عمدا خواستم ديرتر از همه نظر بدم تا لااقل نظرهاي ديگر
دوستان رو بشنوم . به نظر من همه درست ميگن ولي مشكل ما نه دولت يا
حكومت و نه جامعه و دانشآموزان ونه حتي امكانات است. مشكل ما يك
مشكل اساسي و مهمي هستش كه ما هيچ وقت نميخواهيم اونو ببينيم و اون
هم ما خودمون هستيم.نوع نگاهمون به دنيا زندگي خدا و سعادت...
دوستان همه از خلاقيت حرف ميزنن و من برام سواله كه انساني كه راه
رفتنش نگاه كردنش و تمام جزئيات زندگيش با چه كنم چه كنم از
خداست و ديني هست كه تا تو مستراح رفتن رو بهش ديكته ميكنه كه اول
كدوم پاشو بزاره تو مستراح، اين آدم چه طور ميتونه خلاق باشه و يا خلاق
بشه؟!تا وقتي ما به خودمون اين حق رو نديم كه طوري زندگي كنيم كه
فكر ميكنيم درسته نه طوري زندگي كنيم كه فكر ميكنن درسته اون
وقت چه طور ميتونيم خلاق باشيم و در واقع ارمغان اين تفكر جز بدبختي
ما و شادي استحمارگران و استثمارگران و استبدادگران نخواهد بود...